تبليغاتX
.


.

سلام

به هیشکی کاری ندارم فقط اینو واسه اون ادمی مینویسم که اومد و یه حرفایی تو وبلاگم زد و رفت اینجا مینویسم واسه اینکه میدونم میاد اینجا.

دوست گلم گفتی من این وبلاگ و هک کردم چون کثافتم و حسودیم میشه که کلی ادم میان توی این وب اخه عزیزم من اگه میخواستم بلایی سر این وبلاگ بیارم که پسشو داشتم خیلی راحت میتونستم این کارو کنم نیازی به این موش و گربه بازیا نبود همونجوری که میبینی بازم پسشو دارم.

گفته بودی خونوادگی همینجوری هستیم نمیدونم از کجا خونواده منو میشناسی اخه تو نت به جز ۲-۳ نفر کسی خونواده منو نمیشناسه به خاطر این تهمتت هیچ وقت نمیبخشمت.

گفته بودی تو با اومدنت و با دروغایی که گفتی میخوای ماه نو رو از ما ما بگیری

نمیدونم شاید تو میتونی با دروغ و حرفای الکی خودتو توی دل کسی جا کنی ولی مطمئن باش هیشکی نمیتونه با دروغ گفتن خودشو تو دل کسی جا کنه در ضمن نمیدونستم بعضیا اینقدر حسود تشریف دارن و اینکه اگه واقعا یه کامنت دادن واسه کسی این معنیو میده چشم من میرم دیگه هم هیچ وقت نمیام مطمئن باش

فقط یه چیزی اونم اینکه من یه بار تونستم کاری کنم وبشو که حذف شده بود دوباره درستش کنه حالا از تو خواهش میکنم کاری کنی بازم بیاد اینجا بنویسه واسه اینکه دوستای زیادی اینجا منتظرش هستن

یه عالمه فحش دیگه بهم دادی و تهمت زدی که من از به زبون اوردنش هم خجالت میکشم . تربیت خونوادگیم هم بهم اجازه نمیده همچین حرفایی و به زبون بیارم

اما قابل توجه تو دوست عزیز با هر زحمتی بود اطلاعات زیادی درباره اون ادمی که با بی شرمی اومدی و گفتی منم بدست اوردم که اگه بخوای بهت میدم

بلدی که کجا بیای بگی میخوای این اطلاعاتو؟ بلد نیستی؟ همونجاییی که یه روز اومدی چشاتو بستی و دهنتو باز کردی و به یکی که هیچ گناهی نداشت هر چی خواستی گفتی بازم بیا همونجا ادرستو بزار هر چی خواستی در موردش بدونی بهت میگم اونقدر اطلاعات بدست اوردم ازش که تورو قانع کنه مطمئن باش.

به خاطر همه حرفات بخشیدم واسه اینکه ادم کینه ای نیستم ولی به خاطر اون تهمتت به خونواده ام نمیبخشمت هیچ وقت.

ماه نو عزیز من میرم واسه همیشه مطمئن باش دیگه هیشکی منو نه اینجا نه هیچ جای دیگه نمیبینه دوست خوبی بودی واسم اگه توی این مدت ناراحتت کردم منو ببخش دوست خوبی بودی همیشه واسم ولی من نبودم توی این مدت خیلی اذیتت کردم معذرت میخوام      

من کثافت نبودم عوضی نبودم هیچ کار بدی هم توی این مدت نکردم من فقط واسه همه یه دوست بودم توی این مدت هم به خیلیا کمک کردم همیشه هم سعی کردم جوری رفتار کنم که کسی ازم نرنجه یا هم اگه کسیو ناراحت کردم ازش معذرت خواستم

از همه به خاطر رفتارای بدم معذرت میخوام حتی تو دوست عزیز اگه این حرفام تورو هم ناراحت کرد ازت معذرت مییخوام

من رفتم

بای

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:56 توسط م| |

اینجا وبلاگه خودم بود ...

دوست داشتم پسوردمو به هزاران نفر بدم به کسی چه ربط داره...؟؟؟؟

دوست داشتم بیام تو نت با هزاران نفر چت کنم به کسی چه مربوط ؟؟؟؟

دوست داشتم هزاران نفر دیگه غیر از خودم بیان توی مدیریت وبلاگم به تو چههههههههه!!!!!!!!!!

هان؟ به تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتم هر کاری کنم

به کسی ربطی ندارههههههههههههههههههه

اصلا تو بگو اون هکر و مسخره بازیا فیلمی بود که من خودم بازی کردم....

بازم به  کسی ربطی نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه خسته شدم از دست بعضیاتوووووووووووووووون

خیلی دوست دارم بی هیچ حرف و حدیثی برم گورمو گم کنم...

ولی باز هر چی فکر میکنم میبینم این "ماه نو " عرضه ی این کارو هم حتی نداره

گاهی وقتا فکر میکنم اگه وبلاگ هم میتونست حرف بزنه الان با صدای بلند میگفت ماه نو برو دست از

سرم بردار...

راست میگه...

آخه وبلاگم خیلی مظلومه...

وبلاگی که الان باید حدودای یه سالش میشد به زور پست های سابقم به شش ماه رسید

ولی دیگه برام مهم نیست...

توی تموم این مدت که دوستای زیادی تو نت داشتم سعی کردم به کسی بی احترامی نکنم...

سعی کردم به کسی لطمه ای نزنم...

سعی کردم تا جاییکه تونستم به دیگرون کمک کنم...

ولی دیگه نه ...

دیگه میخوام برم برای دل خودم ...

حیف که نمیشه اسم ببرم

حیف که نمیتونم بگم بودنمو تا به امروز مدیون کیا هستم...

ولی دیگه نمیخوام باشم

وقتی کسی که بودنم برای روز بعد براش مهم بود ...

تمومه حرفهام نصفه نیمه موندن

ننوشتم که شماها بیاین بخونینا

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

خودم دارم خفه میشم... ایکاش منم می تونستم مثل خیلیای دیگه بی اهمیت به همه چیز نگاه کنم

اینجوری دنیای نت برام میشد یه سرگرمی و ازش لذت میبرم

ولی این یه ماه دو ماه اخیر برام عذاب بودش

به کسی بی احترامی نکردم ولی اومدن بهم بی احترامی کردن...

نمیگم چند نفر بودنا...نه...

اتفاقا اصلا هم زیاد نبودن

ولی ضربه ی قشنگی رو به ریشه بودنم زد...

دست مریزاد .... (جناب هکر)

دست مریزاد دوستای دلسوز من که به جنگه با اون هکر کثافت رفتین...

تا به امروز خیلی وقتها اشک ریختم ، خیلی وقتها دلم به درد اومد ، خیلی وقتها دوست داشتم بمیرمو

نباشم ، ولی امروز ... ( چه روز قشنگیه)

میدونم دارم چرت و پرت میگم...

خدارو شکر که کامنتها هم غیره فعاله کسی نیست بیاد برای چرندیات من نظر بده...

همشونو غیر فعال کردم...

این وبلاگ با یه قبر هیچ فرقی نمیکنه...

چیزی توی این وبلاگ نصیبتون نمیشه...

فقط انقدر میدونم که بدون دوست حتی نمی خوام نفس بکشم...

حلالم کنین

خدانگهدارتون باشه

.................................................

اینم فالم ....

گفتا برون شدی به تماشای ماه نوعمریست تا دلت ز اسیران زلف ماستمفروش عطر عقل به هندوی زلف ماتخم وفا و مهر در این کهنه کشته زارساقی بیار باده که رمزی بگویمتشکل هلال هر سر مه می​دهد نشانحافظ جناب پیر مغان مامن وفاست

از ماه ابروان منت شرم باد روغافل ز حفظ جانب یاران خود مشوکان جا هزار نافه مشکین به نیم جوآن گه عیان شود که بود موسم درواز سر اختران کهن سیر و ماه نواز افسر سیامک و ترک کلاه زودرس حدیث عشق بر او خوان و ز او شنو

حافظ هم میگه ماه نو

.........................................

پ.ن۱:............

پ.ن۲:..............

پ.ن۳:......

پ.ن۴:........

پ.ن۵:.....

پ.ن... : .....

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:39 توسط م|

توی کوچه های خلوت

راهیه عشقه تو بودم

راهیه ترانه هایی که برای تو سرودم

زیره لب میخوندم آروم

تک تکه ترانه هاتو

به امیدی که دوباره میشنوم بازم صداتو

ولی هر چی انتطار کشیدم نیومدی

هر چقد تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

همه ی ترانه ها ، توی گریه گم شدن

زیره پام خیس شد از اشکهام ، تو بازم نیومدی

به خودم میگفتم هر جا، که باشی میای سراغم

آخه گفته بودی جز توووووووو

هیچ کسی رو دوست ندارم

باورم نمیشد از من ببری واسه همیشه

آخه گفته بودی عشقت توی جونم کرده ریشه

گفتم آخه مگه میشه ، تو به یاده من نباشی

مگه میشه که بخوای توووووووووووووووووو

بریو ازم جدا شی...................

ولی هر چی انتظار کشیدم نیومدی

هر چقد تو کوچه ها قدم زدم نیومدی

همه ی ترانه ها توی گریه گم شدن

زیره پام خیس شد از اشکهام تو بازم نیومدی

به خودم میگفتم هرجا که باشی میای سراغم

آخه گفته بودی جز تو

هیچ کسی رو دوست ندارم

باورم نمی شد از من ، ببری واسه همیشه

آخه گفته بودی عشقت، تو ی جونم کرده ریشه

گفتم اخه مگه میشه، تو به یاده من نباشی

مگه میشه که بخوای توووووووووووو

بریو ازم جدا شی

ولی هر چی انتظار...

هرچقدر تو کوچه ها....

همه ی ترانه ها...

....................................

پ.ن۱: هیچ برداشتی از این ترانه نکنین فقط از شعرش خوشم اومد نوشتمش...

پ.ن۲: پست قبلیم فقط یه فریاد بود ...

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:28 توسط م|

از خودم بدم میاد...

از خودم بدم میاد        از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد    از خودم بدم میاد  

           از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد           از خودم بدم میاد  

از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد      از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد  

           از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد           از خودم بدم میاد  

از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد      از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد 

              از خودم بدم میاد       از خودم بدم میاد           از خودم بدم میاد  

........................................

پ.ن ۱: نمیدونم چرا این روزها انقد راحت دل میشکونم

پ.ن۲: گاهی وقتها چه زود دیر میشه

پ.ن۳: معذرت می خوام...

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:3 توسط م|

این روزها اگر صدای شکستن می شنوید

فرجام اشک های یخ زده من ، بر زمین سرد زیر پاهایم است

این روزها جای من گوشه ی دنج اتاق...

کنار کورسوی شعله های شومینه ی آجریست

این روزها ، زانو در بغل خوابیده ، سر به زانو تکیه زده و چشمهایم به دیدار اشک ...

پرده ها را می کشم تا مبادا روشنایی خلوتم را بهم ریزد

شعله ها زبانه می کشند ...

و من انگار در حوض یخ دست و پا می زنم

این روزها اگر کوک سازم غمگین است چاره ای نیست...

ارتعاش صدای قلبم ، انگشتان مرا به روی ساز می کشد

این روزها صدایم درگیر ناله است...

بغضم به صدا راه نمی دهد

شبها که وصفش ناگفتنیست...

من می مانم و تاریکی های شب

من می مانم و تصویری تاریک از روز

من می مانم و یک بغل داغ شقایق

گاه که به ترس روی خوشی نشان می دهم...

آغوش عشق تنها پناهگاه من است

تنها مامن امن دلواپسیهایم...

تنها گرمای روح بخش روح خسته ام

این روزها به باغ نمی روم...

شاید به اجبار خزان ، صدای شکستن برگی بیاید

طاقت شکستن و شکسته شدن را ندارم

طاقت دیدن بی پناهی شاخه ها را ندارم

این روزها به آسمان نگاه نمی کنم...

شاید پرستویی به کوچ می رود

توان غیبت پرستو را ندارم

این روزها روزهای درد است...

........................................

پ.ن۱: دوستان عزیزی که پست قبلی منو نخوندن ، بخونن...

پ.ن۲: ایکاش می دانستم به کدامین گناه...

 پ.ن۳: از مریم عزیزم بابت برگردوندن پست های قبلیم که حذف شده بود ممنونم...

...................

پ.ن۴: امروز هوا کاملا نوید رسیدن پاییز رو می داد و الان آسمون داره حسابی جولان میده ...

ایکاش میشد شما هم از بارون قشنگی که داره با صداش گوشم رو نوازش میده بهره می بردین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:37 توسط م|

جمعه 20 شهریور1388 ساعت: 17:31 توسط:وحید
واسه امروزت اینا کافیه بقیه اشو میزارم واسه فردا
میرم واسه چند تا از دوستانتون هم از این داستان های جالب بزارم
 وب سایت   پست الکترونیک  [ نظر خصوصی ]  
.........................................

جمعه 20 شهریور1388 توسط:وحید ساعت: 23:20

 

 

 

 

اولیشو که پاک کردی نظرات رو هم تاییدی گذاشتی
اینم باشه
حالا ببینم با دومیش چیکار میکنی
من ازت فقط یه چیز میخوام
وبلاگتو همین
اگه دادی بهم که خب همه چی تموم میشه وگر نه باید منتظر باشی ببینی سومین کاری که میخوام کنم چیه
زیاد هم با وبلاگت کار ندارم فقط چند ساعت
کامنتمو تایید میکنی پسورد وبلاگتو زیر همین کامنتم مینویسی
خودم که رفتم ورش میدارم
بای دختر خانم

 ..................................

سلام به همه دوستان

شدم بازیچه ی دست یه آدمه روانی ...

تمومه کامنتایی که امشب با متن یه داستان به نام

 من براتون  ثبت شده کاره این کثافته

بی شعورررررررررررررررره

تا اطلاع ثانوی این وبلاگ اپ نمی شه

بای

............................................................

پی نوشت : ساعت ۱۲:۵۲ شب

سلام مجدد به تموم دوستان گل خودم...

وای خدا باورم نمیشه بدترین شب رو امشب داشتم

یه آدمه عوضی اشغال اومد یه ساعتی توی وبلاگم برا خودش جولان داد و رفت ولی خب

با کمک یکی از بهترین دوستام تونستم در جا وبمو پسش بگیرم

خیلی دوست دارررررررررررررررررررررررررررم

الان انقد خوشحالم که خدا میدونه

از تمومه بچه هایی که این اشغال به اسم من براشون کامنت گذاشت معذرت میخوام

به بزرگی خودتون ببخشین...

هیچ وقت فکر نمی کردم کسی بیاد وبلاگ منو بخواد هک کنه که امشب به چشم دیدم

و چقد برام سخت بود که بخوام اونو از دست بدم

هیچوقت فکر نمیکردم وبلاگمو تا این حد دوست داشته باشم

امیدوارم شما هم تا اون حد منو (ماه نو) شناخته باشین که حتی به ذهنتون یه لحظه هم خطور

 نکرده باشه این کامنتها کاره من بوده باشه...

از چند نفری رفتم توی وبلاگشون عذرخواهی کردم و براشون توضیح هم دادم ولی دیدم به

 قدری زیاده که دیگه گفتم هر کی منو تا حالا نشناخته باشه با توضیح من هم باورش نمیشه

و اگه منو شناخته باشن نیاز به توضیح من نیست ...

از همتون ممنونم........

...............................................

امروز عصر ۴ تا کامنت داشتم از این کثافت لجن که توش یه داستان مبتذل رو نوشته بود

وقتی اونارو دیدم حذفشون کردم و نظرخواهیارو پس از تایید گذاشتم و البته یه کامنت خصوصی

 هم گذاشته بود برام که همین اولیه بود...

شب اومدم وبلاگم تا به وبلاگ بچه ها سری بزنم که دیدم متاسفانه این کثافت به اسم ماه نو

 برا همشون مشابه همون داستان رو گذاشته ...

تا به خودم بجنبم دیدم کامنت دومی رو برام گذاشت و وقتی رفتم رمز وبلاگمو عوض کنم دیدم

 متاسفانه توی وبلاگمه و وبلاگم هک شده....

به هر شکلی بود پسش گرفتمممممممممممممممممممممممم

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:36 توسط م|

امشب نمی دونم چم شده

از عصر ضربان قلبم هم تند شده هم محکم می کوبه...

طوری که دور و بریام متوجه ی طپش قلبم شدن ولی من بازم برا اینکه زیاد وحشت نکنن گفتم حالم

 خوبه در صورتیکه هم قلبم شدید تحت فشار بود هم سرم به شدت درد میکرد...

البته الان کمی بهترم

سردردم رفع شده ولی طپش قلبم همچنان هستش

امروز روز زیاد خوبی نبود برام

افطار خونه یکی از اقوام دعوت بودیم جاتون خالی آش رشته داشتن

البته ناگفته نمونه من وقتی اسم آش رشته میاد رسما دین و ایمونمو می بازم

شاید بدی حالم واسه پرخوری امشبم باشه...

وااااااااااااااااای امشب چه حس و حال خاصی دارم...

حس میکنم یه دنیا حرف دارم میخوام تا صبح بشینم واسه خودم حرف بزنم

از همه چی بگم از گذشته های دوره دووووووووووووووووووووور تا این نزدیکیا

چقد گاهی اوقات دلم واسه بچگیام تنگ می شه

واسه روزاییکه بابام وقتی از ماموریتش میومد تو جیبش دنبال سوغاتی ها میگشتم...

دلم به یه شکلات و بیسکویت خوش بود

در حالیکه واسه سوغاتی ها باید چمدونش رو زیرو رو میکردم

 

الان وقتی از بابام چیزی بخوام بازم جیبش رو میگردم ولی نه برا شکلات واسه چیزی کثیفی به اسم

 پووووووووووووووووووووول!!! ( بیچاره بابام )

خیلی بزرگ شدم نه؟؟؟!!!

ایکاش هنوز همونقدری بودم ...

وای که حرفام زیاده ولی گفتنش جز اینکه ناراحتی ایجاد کنه چیزه دیگه ای نداره...

..........................................

وای من عاشق کارتون بابا لنگ دراز هستم

الانم رفتم برا این مطلب عکس سرچ کنم دیدم این عکس اومد ...

وای چه حس قشنگی به من داده

گذاشتم تا شما هم از این حس بی بهره نشین

..........................................

پ.ن۱: یکی از بهترین دوستام کمی از مشکلات زندگی کم آورده دعا کنین تا سره عقل بیاد

پ.ن۲: خودمم کمی کم اوردم برای من هم دعا کنین...

پ.ن۳: کلا اینجا که میاین ازهمون اول دعا کنین

پ.ن۴: خنده تلخ من از .....

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:42 توسط م|

تا حالا خواستین که تمومه تلاشتونو کنین تا با تموم وجودتون بیشترین هوا رو به ریه هاتون

بفرستین ؟؟؟

البته نه هوای دود گرفته ی تهران و نه هوای داغ جنوب ...

نه !!!

تنها هوای خنک و مطبوع شمال که اندکی با بوی باران معطر شده ...

هیچگونه اعتراض مکانی از نظر جغرافیایی پذیرفته نیست ...

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت...

.........................................

پ.ن۱: هنوز تا اذان مغرب کمی وقت دارم...

پ.ن۲: می رم که برم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 19:11 توسط م|

سلام ، شبتون خوش

ازاونجائیکه من خیلی به اصالت خودم توجه دارم ترجیح دادم که باز به اصل خودبرگردم و آهنگه قبلیه

 وبلاگمو باز بزارم...

در کل با اینکه آهنگ "فریـــــدون" خیلی قشنگ بود ولی داشتم دچار افسردگی اونم از نوع حادش

 میشدم و از طرف دیگه وقتی وارد وبلاگم میشدم به نظر میومد آدرس رو اشتباه اومدم

و یه حس غریبی بدی داشتم...

ولی در مجموع آهنگ و شعر و صدای سوزناک زیبایی بود ...

یه تنوع کوتاه مدتی بود که ایجاد شد

این همه صغری کبری چیدم تا دیگه شماها نگین چرا اون آهنگی که گفتی قشنگه ... نیستش

.........................

امشب بعد از افطار خونه یکی از عموها رفتیم برای شب نشینی

بعد اونجا بحث کشیده شد به اینکه مادرها و پدرها خیلی از خود گذشتگی میکنن...

منم که باید همه جا ادعای فضل کنم در اومدم گفتم

مادر یعنی بی خوابی های شبانه ...

مادر یعنی مهر و محبت ، عشقو از خودگذشتگی....

از این جملات کلیشه ای که پشت گلگیر کامیون می نویسن !!!

گاهی هم پشت وانت بارها دیده میشه...

خلاصه مامان حسابی قدش بلند شده بود ( مثل برنج دانه بلند محسن  قد کشیده بوووووووووود)

بعد بابا دید نه!!!

همچین سرش داره بی کلاه می مونه ...

گفت ماه نو چیزی هم در وصف پدر بگووووووووووووووووووو

منم سریع گفتم :

" خب پدر یعنی کوه غم و رنج.... "

باباجونمو میگییییییییی...

انگار آب یخ ریختن سرش ...

گفتم خب چیه مگه ؟؟؟

مگه بد گفتم ؟؟؟

دیدم بابا میگه " پدر صلواتی " حالا من شدم یه کوهه غم و رنج و عذاب و بدبختی دیگه؟؟!!

ظاهرا این بابای بزرگواره ما زد به کانال ایهامات ...

حالا بیا و درستش کن...

میگم باباجونم قربونت برم . نه!!!

اونیکه تو برداشت کردی نیست ...

پدر یعنی کسیکه رنج و غم تمومه خونواده رو دلشه ...

حالا من میخوام درستش کنم فیصله بدم قضیه رو

این وسط عموی من هی موش می دوونه که نه ماه نو تو منظورت این نبود...

خلاصه که همین بحث باعث شد یک ساعتی سرمون حسابی گرم شه...

شاید باورتون نشه ولی ادامه بحث ما میدونین به کجااااااااااااا کشید؟؟؟

به اختلاف دیه بین زن و مرد

خلاصه که حرف از مهریه شد و از حق طلاق شد تا رسید به مرگ و ارث و میراث و دیه...

آخرشم به این نتیجه رسیدیم که دیه یه فرد بالغ اندازه قیمت " کلید طلایی حسین تهی " هستش

60 میلیون تومان ...

ولی من از یه مرام پدرم خیلی خوشم میاد ...

وقتی همه عصبانی میشن معمولا به پدر طرف فحش میدن ...

مثلا میگن پدر س... ( که این " س " میتونه حرف اول اسم یه حیون باشه )

شماها هم که ماشالله همه بچه مثبت الان کسی نگرفت که منظوره من همون گربه هستش

ولی در عوض بابای من وقتی میخواد به ماها فحش بده از بس که انسان خوبی هستن

فقط به خودش فحش میده...

مثلا میگه "پدر صلواتی" ، یا مثلا میگه "پدر نامرد " ، دیگه خیلی عصبانی باشه میگه " پدر سوخته "

قربون بابای خوبم برم که جونمو حاضرم براش بدم...

......................................

امشب موضوع خاصی برای آپ نداشتم ...

فقط آهنگ رو عوض که کردم گفتم بیام یه سلامی هم عرض کنمو برم...

همین...

تا بعد خدانگهدار همتون

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:58 توسط م|

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد ...

 

...............................

سلام

باز بی خوابی زد به سرم اومدم نت ...

کمی وبلاگ گردی کردمو بعد رسیدم به یه تست خودشناسی

گفتم کی به کیه...  یه بارم من برم خودمو بشناسم و در کمال صداقت و واقع بینی این شد نتیجه تست

 خودشناسی من

......................................


* اگر ۳۱ تا ۴۰ امتياز نصيب شما شد: بدانيد در نظر سايرين معقول، هوشيار، دقيق ، ملاحظه كار و اهل

 عمل هستيد. همه مى دانند شما باهوش و با استعداد هستيد اما مهمتر از همه فروتن و متواضع

 هستيد. به سرعت و سادگى با ديگران باب دوستى را باز نمى كنيد اما اگربا كسى دوست شويد

 صادق، باوفا و وظيفه شناس هستيد اما انتظار بازگشت اين صداقت و صميميت از طرف دوستانتان را

 داريد  گرچه سخت دوست مى شويد اما سخت تر دوستى ها را رها مى كنيد.

خب الان من دچار خودشیفتگی شدم

..........................................

یا خدا !!! من دیگه مهم شدم همه می خوان بیان با من دوست شن ...

ولی خب قبول نیست چون من به سختی با کسی دوست می شوم...

هر کی امضا می خواد از الان بیاد که بعدا دیگه وقت ندارم ...

تست خودشناسی  

اون بالایی هم لینک تست خودشناسی هست که باعث شد من به خودم اندکی ، فقط اندکی

امیدوار شم...

راستیییییییییییییییی پست قبلیه منو هنوز نخوندی بخون خالی از صفا نیست

یه خواهشی هم از اوناییکه میان وبلاگم دارم ...

کسی هستش که قبلا به وبلاگم اومده باشه و احیانا نوشته هام توی

کامپیوترش سیو شده باشه؟؟؟

می دونم از محالاته ولی اگه کسی هست ممنون می شم متن سیو شده رو همراه با تاریخ

ثبتش بهم بده میخوام توی وبلاگم ثبتش کنم  

اونا خاطراتم بودن

البته اگرم نبود که دیگه نبود دیگه...

به قول یکی از بچه ها که اسمش سکرته " باز خاطره می آفرینم  "

همتونو دوست می دارم زیاد

.........................................

و دیگه اینکه :

اگه این بار منو تیکه تیکه هم کنن محاله وبلاگم حذف شه

راستی اهنگه وبلاگمو هم عوض کردم ...

متن شعرشو هم براتون میزارم ...

از دوست عزیز " آقا میلاد" هم ممنونم

************

چی بگم ابری و بارون نمیشی


درد و می فهمی و درمون نمیشی


خیلی وقته می بینم زیر آوار جنون


منو می بینی و ویرون نمیشی


دل دیوونه خرابم می کنی


چرا مثل قدیما خون نمیشی


سر به صحرا میذاری


منو تنها می ذاری


لاله ی باغ کدوم گمشده ای


چرا بین گلها پنهون نمیشی


ای وااااااااااااای...


چرا بین گلها پنهون نمیشی


وقتی بارون میزنه

 
وقتی بارون میزنه


شاخه هامو میشکنه


دل تنها چرا تو

مثل گنجیشکها پریشون نمیشی


منو می بینی و حیرون نمیشی


چی بگم ابری و بارون نمیشی


درد و می فهمی و درمون نمیشی


چی بگم با کی بگم راز تو رو


داری آتیش میگیری خون نمیشی


من که هر شب تا سحر

قصه ی عشقو تو گوشت می خونم


واسم افسانه یی و افسون نمیشی


تو بزرگی مثل دنیای خیال آدمها


دل زخمی لاله ی دشت بلا


نکنه غصه ی لیلی رو داری


واسه این قصه ها مجنون نمیشی


چی بگم ابری و بارون نمیشی


درد و می فهمی و درمون نمیشی


چی بگم ابری و بارون نمیشی


درد و می فهمی و درمون نمیشی...

************

نظرتون در مورده آهنگ چیه ؟؟؟؟

منکه خیلی خوشم اومده!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط م|


Design By : Night Skin